به بعضی وبلاگها هرگز نباید لینک داد فقط به این خاطر که تنها برای خودت باقی بمانند، تا هرچه کمتر دیده شوند، تا بهشان حس حسادت داشته باشی و نخواهی با هیچ کس دیگری به اشتراکشان بگذاری...
بعضی وبلاگها همینجوری لینک نمیشوند...
پیش از این هم نوشته بودم که مدل مطلوب من برای انتخابات ریاست جمهوری، مدلی است که در آن هم خاتمی هم کروبی و هم احمدی نژاد نامزد انتخابات باشند. این در حالی است که بسیاری از اصلاح طلبان، شرط اصلی پیروزی در انتخابات آینده را اجماع بر سر تنها یک گزینه از میان نامزدهای موجود بیان می کنند. استدلالی که شخصا کاملا با آن مخالف هستم.
در این یادداشت تلاش کرده ام تا ضمن نقد این نظریه، به بیان بخشی از ادله خود که بر مبنای آنها حضور همزمان آقایان خاتمی و کروبی در عرصه نه تنها بلااشکال که حتی مثبت خواهد بود، بپردازم.
انعکاس در:
واکنش عصبی کیهان را اینجا و توضیح سایت یاری را اینجا مشاهده کنید.
دبیرکل حزب اعتمادملی هم در گفتوگو با ایلنا به این موضوع واکنش نشان داده است.
باورشان نمیشود! کاریش هم نمیشود کرد. حتی اگر خودشان هم بخواهند نمیتوانند باور کنند و در دل ایمان بیاورند. برایشان سخت است. روزی هزار بار هم آن جمله حالا معروف «با جدیت آمدهام» را پیش چشمان خود مرور کنند، باز هم نمیتوانند باور کنند.
سخت است و دشوار! چند ماه، نه چندین سال رویایی را در ذهن خود پر و بال بدهی و حلاوتش را در کامت مزه کنی و آخر سر آنکه نباید میآمد بیاید و با آمدنش هرچه رشته بودید را پنبه کند.
چقدر تلاش کردید که نیاید. میدانستید که با آمدنش تمام آن رویاهای شیرین رنگ میبازند و لااقل باید هشت سال دیگر در داغش بسوزید. تا آن موقع هم کی زنده است و کی مرده؟
هرکاری از دستتان برمیآمد انجام دادید و با هر کس و ناکسی ساختید و پرداختید. از هر روشی استفاده کردید. به هر شگردی متوسل شدید و از هر دروغ و تهمت و بیاخلاقی که امکانش بود، دوری نجستید. روی مخالفان را سفید کردید و شدید بهانه شادی اقتدارگرایان. هر حرفی که میزدید و هر سخنی که بیان میکردید، در اردوگاه رقیب بزم و شادی میشد که تا اینها هستند ما غمی نداریم.
حق هم داشتید! آرزوهای بزرگ برای برخی آدمها، زیبایی دوچندان دارند و شما نمیخواستید آرزوهای بزرگتان نقش بر آب شوند. چه کسی باورش میشد خاتمی کاندیدا شود که شما باور کنید؟ تمام سعی و کوششها نومیدانه بود و پاسخها نومیدکنندهتر. در عوض شما امیدوار بودید. میدانستید که راه رسیدن به آرزوهایتان از جادهای میگذرد که خاتمی در آن قدم نگذارد. که اگر خاتمی بیاید جایی برای کس دیگری نیست؛ هرچند خودش بگوید جای دیگران را تنگ نمیکند.
آنقدر دلخوش به نیامدنش بودید که حتی پس از آمدنش هم باور نکردید. میدانید ساعتی پس از «جدی» آمدنش باز هم یکی از شما، SMS پشت SMS سند میکرد که من اکنون در نزد یکی از مشاورانش هستم و دروغ است که آمده؟ میدانید... هنوز هم باور نکردهاید.
نامزدی میرحسین آخرین امید شماست، آخرین پناه. خبر میسازید که یا امروز میآید یا فردا، بیانیهاش شنبه منتشر میشود و نامهاش یکشنبه، ستادهایش فعال است و هوادارانش هوشیار. چه کنید؟ راههای دیگر را همه رفتهاید و به هیچ جا نرسیدید. اینها تیرهای در تاریکی هستند، رها میکنید اگر خورد که خورد و اگر نخورد هم که نخورد. فراموش کردهاید که اگر او هم بیاید باز جایی برای شما نیست. اما مهم نیست؛ مهم این است که خاتمی نیاید.
داستان میرحسین هم که بخوابد، چیز تازهای رو میکنید. آنقدر این روند را ادامه میدهید که روز مبادا یادتان میافتد خودتان هم کاندیدایی داشتید. صد آرزو بر دل ماندهاید و توانایی دیگری جز این داستانها ندارید. یک بار دیگر بخوانید: «من در اینجا با جدیت حضور خودم را در عرصه انتخابات به عنوان نامزد اعلام میکنم.» باور کنید....

- چه حسی داره که آدم توی قفس زندگی کنه؟
- همه آدمها بیشتر مواقع تنها هستند
- خیلی جالبه که ما افرادی رو فراموش میکنیم که بیشترین تاثیرات رو روی ما گذاشتند
- خیلی چیزها هست که تو نمیدونی
- همه ما افرادی که دوستشون داریم رو از دست میدهیم، فقط باید یادمون باشه اونها چقدر برای ما اهمیت داشتند
- زندگی اون چیزیه که باید بشه، چیزهای خارج از کنترل ما
- لعنت به این سرنوشت که وقتی همه چیز تموم بشه باید بذاری و بری
- میتونی هرچی فحش داری نثار سرنوشتت کنی اما آخرش چارهای جز کنار اومدن باهاش نداری
- بعضی چیزها برای همیشه باقی میمونن...
پ.ن: ببینیدش
انسانها غالبا از عبارت «تا زنده بمانم» در توجیه مقاومت خود در برابر مرگ و نیستی استفاده میکنند. علیالقاعده دیگر جانداران هم در موقعیتهای مشابه با زبان خود از این عبارت استفاده میکنند.
ما با استفاده و یا شاید سوءاستفاده از این بازی لغوی، سعی میکنیم تا به مقاومت خود در برابر دیگرانی که قصد نابودیمان را دارند، مشروعیت ببخشیم. بخش عمدهای از فلسفه جنگ هم ناشی از همین بازی است.
انسانها عموما دوست دارند زنده بمانند چون دوست دارند زندگی کنند اما معمولا نمیدانند که چرا از مرگ هراس دارند؟ شاید چون شناختی از آن ندارند و نمیدانند در پشت تصویر خیالی که ذهنشان از مرگ درست کرده چه میگذرد.
ما چون میخواهیم زنده بمانیم به صورت ارادی و غیر ارادی در برابر هر پدیده بیرونی که توان سلب حیاتمان را دارد، مقاومت میکنیم و در برابر آن میایستیم. چرا؟ برای آنکه زندگی کنیم.
اما به نظرم کسی که با هر دلیل و بهانهای قصد گرفتن حیات ما را دارد، در واقع به ما لطفی بیاندازه میکند؛ لطفی که ما عموما توان درکش را نداریم.
نمیدانم اگر چنین شخص یا پدیدهای به سراغم بیاید، من هم به اجبار غریزه در برابرش مقاومت میکنم یا اینکه شهوتم به لذت آزادی که تنها مرگ توان اعطای آن به من را دارد، میتواند واکنشهای احتمالیم را کنترل کند؟
اما هرچه باشد از یک مسئله مطئنم، مقاومت انسانها در برابر مرگ تنها به حکم غریزه است اما آنها نمیدانند که با مرگشان هیچ اتفاقی نمي افتد.
واقعیت این است که پاسخ صحیح انسانها به پرسش نمیریم که چه بشود؟ این است که ما نمیمیریم تا نمرده باشیم نه اینکه ما نمیمیریم تا زندگی کنیم.
وقتی پشت میز مینشینی درست میآیی روبرویم؛ چشم به چشم. میگویی با جدیت خواهی آمد. کوتاه سخن میگویی و میروی. اشکهایت را روی صورت خستهات سُر نمیدهی و بغضت را در گلو خفه میکنی تا نشان دهی از هشت سال پیش قویتر شدهای.
مرد آن است که جلوی اشکهایش را بگیرد...
دوستت دارم را
من دلاویزترین شعر جهان یافته ام
این گل سرخ من است
دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق
که بری خانه دشمن
که فشانی بر دوست
راز خوشبختی هرکس به پراکندن اوست
در دل مردم عالم {به خدا}
نور خواهد پاشید
روح خواهد بخشید
تو هم ای خوب من این نکته به تکرار بگو
این دلاویزترین شعر جهان را همه وقت
نه به یکبار و به ده بار که صد بار بگو
دوستم داری را از من بسیار بپرس
دوستت دارم را با من بسیار بگو
به شدت از دوست سابقتان به علت کاری که در گذشته میتوانسته برای شما انجام بدهد اما به هر دلیلی انجام نداده، عصبانی هستید و نمیتوانید رفتار او را فراموش کنید. بنابراین از هر فرصتی برای تخطئه و تخریب او استفاده میکنید چون دوست سابق خود را در از دست دادن موقعیتی که فکر می کنید متعلق به شماست ولی اکنون شخص دیگری آن را در اختیار دارد، مقصر درجه اول میدانید.
شما همچنان به تخطئه دوست {دوستان} سابقتان ادامه میدهید؛ بههرحال او مقصر اول وضعیت کنونی شماست و سکوت کشدار و عذابآورش در برابر سخنان عصبی شما هم مزید بر علت شده تا حرصتان بیشتر دربیاید و هر روز همان حرفهای قدیمی را با شدت بیشتری دربارهاش تکرار کنید.
اما ناگهان اتفاق جدید اما قابل انتظاری رخ میدهد. اتفاقی که بسته به نوع تفکر و عملکرد شما ممکن است خوشایند باشد و پایان خوشی را برایتان رقم بزند یا اینکه هیچ تغییری در وضعیت اندوهبار کنونی شما ایجاد نکند: روزهای گذشته بازگشتهاند و شرایط در حال تکرار است. شما و دوست سابقتان در همان موقعیت قبلی قرار گرفتهاید یعنی این امکان را دارید که موقعیتی که فکر میکنید حق مسلم شما بوده {هست} را از فردی که تصور میکنید آن را غصب کرده، بازپس بگیرید.
کسی نمیداند که آیا کمک دوست سابق میتواند به بازپسگیری این حق بینجامد یا نه اما لااقل شما خوب میدانید که برای به دست آوردن حق خود ناچار به جلب حمایت او هستید. خودتان همیشه گفتهاید که این دوست {دوستان} سابق مقصر اصلی به وجود آمدن وضعیت کنونی هستند. اما چگونه؟ با توجه به رفتار و برخوردی که در چند وقت گذشته با او داشتهاید، چگونه میتوانید به جلب حمایت او از خود امیدوار باشید؟
شما تمام پلهای پشت سر خود را خراب کردهاید و در این مدت آنقدر دوستتان را تخطئه کردهاید که دیگر حتی رویتان نمیشود سراغی از او بگیرید. او هم که اصلا حواسش به شما نیست و کار خود را میکند. در تمام این مدت هم همینطور بوده.
در دل به خودتان بد میگویید که چرا چنین رفتاری را با دوست سابقتان در پیش گرفته بودید؟ با خود فکر میکنید باید زمانی که قصد کردید اراده خود برای معرکهگیری علیه دوستتان در هر کوی و برزنی را عملی کنید، بیشتر فکر میکردید و آیندهای که ممکن بود دوباره به او و کمکش احساس نیاز کنید را حدس میزدید.
چارهای نیست. راهی که طی کردهاید بیبازگشت است. مسیر شما و دوست {دوستان} سابقتان از هم جدا شده است. شما الان دو خط موازی هستید که هرگز به هم نمیرسید.
اما مگر میتوان حق مسلم را بیخیال شد؟ بر حجم تخطئههای خود علیه دوست سابق می افزایید و برای رسیدن به حق خود، در خفا دست دوستی به سوی کسی که غصبش کرده، دراز میکنید؛ شاید هم با کسانی که این حق را در اختیار او گذاشتهاند. شاید با روش جدید به جایی رسیدید.
مشکل کنونی شما تنها یک چیز است: دوستان جدید شما در دل بهتان میخندند. دوست سابق هم که اساسا شما را به یاد ندارد. این حق از ابتدا هم حق مسلم شما نبوده...
چند وقتی است که مسئولان دولتی و جریانات دانشجویی حکومتی، بر طبل غیرقانونی بودن طیف علامه دفتر تحکیم وحدت می کوبند. فارغ از درستی یا نادرستی این ادعا، تلاش کردم تا در یادداشتی با نقد سکوت احزاب و جریانات مختلف اصلاح طلب و دموکراسی خواه در قبال این موضوع، یادآوری کنم که جریان اقتدارگرای حاکم در صدد حذف مجموعه نیروهای سیاسی منتقد و مخالف است و در این شرایط ضرورت اتحاد تمام این نیروها در برابر پروژه های حذفی اقتدارگرایان به شدت احساس می شود.
این یادداشت در
پایگاه خبری دانشجویان دانشگاه آزاد
منتشر شده است.
گفتوگوی مشروحم با دکتر علیرضا رجایی، استاد دانشگاه و فعال ملی مذهبی که در سایت یاری منتشر شده را میتوانید، اینجا بخوانید. رجایی در این گفتوگو به بیان ادله خود در دفاع از حضور سید محمد خاتمی در انتخابات پرداخته و استدلالات منتقدان اصلاحطلب او را به نقد گذاشته است.
این فعال و تحلیلگر برجسته مسائل سیاسی در مصاحبه فوق تاکید کرده که خاتمی معدل امکانات دموکراتیک جامعه ایران است و آنهایی که سیاستورزی او را مدرن نمیدانند، به سبکبارانی تشبیه کرده که امر سیاست برایشان علیالسویه است.
در حالیكه اخبار غیررسمی تا ظهر امروز (شنبه) حاكی از توافق نهایی خاتمی و میرحسین در جلسه صبح امروز بر سر نامزدی موسوی بود و حتی گفته شد كه كه بیانیه اعلام حضور میرحسین در انتخابات تا عصر منتشر میشود اما سخنان خاتمی در دیدار با مردم قم كه بعدازظهر انجام شد، حاكی از نامزدی خاتمی بود.
شرایطی به وجود آمده كه همه گیج شدهاند و سردرگم. هیچكس نمیداند چه خبر است؛ حتی خود خاتمی. یكی از مشاوران رئیس جمهور سابق چند دقیقه پیش تماس گرفته بود و از من میپرسید چه خبر جدیدی داری؟!!! چند ساعت است كه یك لحظه هم تلفنم قطع نمیشود و به طور مرتب دارم پاسخ اشخاصی كه درباره تصمیم نهایی خاتمی و میرحسین سوال میكنند میدهم اما اخباری كه هر دقیقه تغییر میكنند باعث شده تا جوابهای من هم همراه با آنها تغییر كنند.
شور قضیه درآمده! آقای خاتمی عزیز، قربون شكل ماهت برم. تو را به جان هر كسی كه دوست داری یك كلام روشن و شفاف بگو میآیی یا نه و همه را راحت كن؛ اعصابمان داغان شده به خدا...
خاتمی: اگر میرحسین نیاید، دلم را به خدا میسپارم، آبرویم را میگذارم و میآیم
برای دوستان بیادعایم در ایسنا که زیر چرخ دندههای مهرورزی گندیده نوکیسگان سربلندند:
چراغی به دستم، چراغی در برابرم
من به جنگ سیاهی میروم
گهوارههای خستگی
از كشاكش رفت و آمدها
باز ایستادهاند
و خورشیدی از اعماق
كهكشانهای خاكستر شده را
روشن میكند
پشت پرده فشارهای اخیر حامیان احمدینژاد علیه ایسنا
دوستی نوشته خدا از آنهایی كه از كودكیشان خسته میشوند و برای بزرگ شدن عجله دارند اما پس از آن آرزوی بازگشت به دوران كودكی را میكنند، متعجب میشود.
نمیدانم خدا واقعا چنین احساسی دارد یا نه اما اگر اینگونه باشد ایمان دارم كه او از دست هیچكس در این دنیا به اندازه من حیرت زده نیست.
كودكی من نه بر روی زمین كه در آسمانها و بر روی ابرها میگذشت؛ در باغی آسمانی كه هر روز با شبنم و مه و باران شسته میشد. اما من در آرزوی باطل بزرگ شدن زندگی میكردم. حالا كه به اینجا رسیدهام میبینم تنها ارمغان این دنیا برایم یك قفس به اندازه خودش بود.
پس از تقریبا سه سال مقاومت همه جانبه و شبانه روزی، النهایه مریض شدم.
دلم برای 1میلیون و هشتصد و 3-3-6 (درست نوشتم دكتر جان؟) تنگ شده بود.
پ.ن: چرا بعضی یك لیترها خیلی بیشتر از یك لیترند؟
شاید جالب باشد بدانید كه نام شادی در میان خانوادهها و دختران مازندرانی كمترین كاربرد ممكن را دارد. دلیل این امر آن است كه واژه شادی در گویش محلی مازندران به معنای میمون است.
مثل امروز میرحسین موسوی، مثل آن شخصی است كه نه برادری خود را ثابت كرده نه ادعای ارث و میراث دارد. سخنان، نوشتهها و مواضع برخی فعالان سیاسی، دوستان و همكاران را میبینم كه چگونه به راحتی آخرین نخستوزیر ایران را یك اصلاحطلب به تمام معنا میدانند، حیرت میكنم كه این برادری از كجا بر آنها اثبات شده است؟!
از دوم خرداد 76 به این سو كدام قول و عمل میرحسین بوده كه حاكی از همراهی او با جریان اصلاحات و مطالبات تاریخی مردم ایران بوده باشد؟ اگر معدود اظهارنظرات او در اعتراض به توقیف فلهای مطبوعات و درعینحال وابسته خواندن دكتر عبدالكریم سروش را نادیده بگیریم كه نه این و نه آن.
نقش و حضور میرحسین در حل و فصل بحرانهای هر 9 روز یك بار چه بود؟ موسوی در 18 تیر كجا بود؟ در ماجرای قتلهای زنجیرهای چه موضعی داشت؟ آن هنگام كه سعید حجاریان را زدند، كجا بود؟ در برابر نظارت استصوابی و ردصلاحیتها چه میگفت؟ موضعش در قبال خروج طرح اصلاح قانون مطبوعات از دستور مجلس با حكم حكومتی چه بود؟ و فراوان پرسشهای دیگر از این قبیل ....
این البته به معنای هل دادن او به جبهه مقابل نیست كه بیشك اگر برخی اخبار غیررسمی درباره نقش نخست وزیر سالهای جنگ در اتخاذ رویكرد جدید دستگاه عمومی دیپلماسی ایران در موضوع پرونده هستهای پس از آغاز به كار دولت نهم كه موجب تحمیل هزینههای غیرقابل توصیفی بر كشورمان شد را جدی نگیریم (یا لااقل اینگونه به خودمان القا كنیم)، موسوی قطعا در تمام یك دهه اخیر با جریان اقتدارگرای كشور همراهی نداشته است.
میرحسین اگرچه نخستوزیر دهه 60 كه یادآور محدودیتهای سیاسی و اجتماعی گسترده است، بوده اما وجهه اقتصادی و سپس ایدئولوژیك او در سیاست خارجی باعث شده كه كسی او را نماد برخوردها و بگیروببندهای آن سالها نداند. اما نكته آزادهنده اینجاست كه موضع او در برابر تمام آن محدودیتها، دقیقا همان سكوتی است كه در تمام سالهای اصلاحات و تا امروز ادامه داشته است.
اما آیا اقتدارگرا نبودن و زاویه شخصی میرحسین با برخی مقامات ارشد نظام، شرط لازم و یا حتی كافی برای اصلاحطلب خواندن اوست؟ آیا میتوان گفت میرحسین چون آن نیست این است؟ آیا میتوان با برگ میرحسین به جنگ اقتدارگرایی یا حداقل به سوی آزادیخواهی رفت؟
این شائبهها آنگاه تقویت میشود كه به یاد داشته باشیم چراغی كه این روزها از سوی برخی نمایندگان دستگاه قدرت خطاب به موسوی برای نامزدی در انتخابات سبز شده، نه از حب او كه از بغض خاتمی است كه اقتدارگرایان كاندیداتوریش را از اصلاحطلبان جدیتر گرفتهاند.
(گزارشم در كارگزاران در این خصوص)
میرحسین موسوی برخلاف همسرش كه در سالهای اصلاحات خواهری خود با جریان و تفكر اصلاحطلبی را به زیبایی نشان داد، هنوز نتوانسته یا نخواسته برادری خود با این اندیشه و جریان را در عمل اثبات كند. اگر قرار باشد كه خاتمی در انتخابات حاضر نشود و میرحسین وارد این عرصه شود (كه قرائن و شواهد عكس این فرض را حكایت میكنند)، موسوی زمان زیادی برای اثبات اصلاحطلب بودن خود ندارد.
از مواضع اقتصادیش بگذریم كه گفتوگوی اخیرش نشان داد انتظار تغییر تفكر میرحسین دراینباره انتظاری عبث است، موسوی باید شفاف بگوید كه در 30 سالگی انقلاب اسلامی چه موضعی درباره حقوق بشر، آزادی بیان، عقیده، مطبوعات و فعالیت احزاب دارد. موضع ایدئولوژیكش درباره سیاست خارجی و به طور مشخص جهان غرب چه تغییری كرده. در برابر اقتدارگرایی اقتدارگرایان و فشارها بر دانشجویان و فعالان جامعه مدنی چه موضعی دارد. تفسیرش از آزادی انتخابات چیست. و بسیاری موارد دیگر كه بیتردید سكوت درباره آنها نشاندهنده اصلاحطلبی نیست.
اینگونه است كه پیش از اثبات برادری میرحسین، اصلاحطلب خواندن او نه حقیقی است و نه عملی؛ اگرچه نخستوزیر محجوب و محبوب سالهای جنگ هرگز ادعای ارث و میراث نداشته است.
به درخواست سفارت استرالیا در تهران، امروز سهشنبه اول بهمن با خانم شانن مورفی، دبیر دوم سفارت استرالیا دیدار و درباره انتخابات ریاستجمهوری آینده با او گفتوگو كردم.
تحلیل فضای سیاسی كنونی كشور، تاثیر كاندیداتوری سید محمد خاتمی بر آرایش جناحهای سیاسی، احتمال نامزدی میرحسین موسوی و كاندیداهای احتمالی اصولگرایان و آخرین تحولات این جریان، مهمترین مباحث مطرح شده در این جلسه بودند.
لازم به ذكر است كه این دومین دیدار و گفتوگوی من با خانم مورفی بود.
توضیح: جلسه فوق خارج از سفارت استرالیا برگزار شد.
