میدان ونك را كه پیاده دور میزنیم، چارهای نیست جز آنكه با ستونی از ماشینهایی روبرو شوی كه با رنگ زرد بر روی شیشهاشان نوشته شده گشت ارشاد. چند پلیس مرد به اضافه چند همكار زن كنار ماشینها ایستادهاند. دو نفر از پلیسهای زن در حال صحبت با دختری هستند كه مانتوی كوتاهی پوشیده و او را به سمت ماشین هدایت میكنند.
بیتوجه چندانی از كنارشان رد میشویم كه از گوشه چشمم متوجه میشوم یكی از خواهران انتظامی به طرفمان میآید؛ در زمانی كه از چند لحظه بیشتر نشد نگاهی به فرناز میاندازم؛ از سر كار برمیگردد و طبیعی است كه پوشش و آرایش اداری داشته باشد، از خودم هم كه خیالم راحت است. سرم را برنگرداندهام كه خواهر ارشادی با نام صدایم میكند: آقای یزدانپناه! لبخند میزند. مجددا تكرار میكند: آقای یزدانپناه!
بهتم میزند، مرا از كجا میشناسد؟؟! قبل از اینكه بتوانم عكسالعملی نشان دهم یا چیزی بگویم این بار صدا میكند: فرناز! میترسد. هر دو خشكمان زده! همدیگر را نگاه میكنیم و با اشاره چشم میپرسیم این دیگه كیه؟؟؟ نزدیك میشود، حالا چهرهاش برایم آشنا شده اما هرچه تلاش میكنم تا بشناسمش نمیتوانم. متوجه میشود، با خنده میگوید: نشناختید منو؟؟؟
دستان فرناز را میگیرد؛ هنوز شوكهایم! نامش را به خاطر میآورم اما توان بیانش را ندارم: س – ن
تو اینجا چكار میكنی؟؟؟
س – ن همكلاسی من در دانشگاه اراك و هم اطاقی فرناز در خوابگاه بود. اهل منطقهای در جنوب شهر تهران؛ گرم، صمیمی و از همه بیشتر مهربان. یك ترم قبل از اینكه از دانشگاه اخراج بشم در كنكور قبول و وارد دانشگاه ما شده بود. با فرناز خیلی نزدیك بود. اواخر همان ترم بود كه بچهها گفتند عاشق پسری شده و چون پدر و مادرش با ازدواجشان مخالف بودند از خانه فرار و با او ازدواج كرد. سعی میكرد در آرایش و پوشش از كسی عقب نباشد اما آن همكلاسی قدیمی الان با چادری مشكی و مقنعهای سبز كه آرم نیروی انتظامی بر رویش بود در مقابلم ایستاده بود.
خاطرات قدیمی مثل باد از مقابل چشمانم میگذرد. به فرناز كه نگاه میكنم میبینم او هم مثل من یك دنیا پرسش است. سكوت میكنم و ترجیح میدهم فرناز با هم اطاقی قدیمیش صحبت كند:
تو اینجا چكار میكنی؟؟؟ این چه لباسیه؟؟؟
س – ن (با همان خنده مهربان): خب دیگه! فاطی كماندو شدم به همین راحتی...
فرناز: آخه چرا؟؟؟ یه وقت دخترا رو نگیرید...
س – ن (با همان خنده): نه! ما كسیو نمیگیریم.
فرناز: باورم نمیشه! چی شد كه سر از این كار درآوردی؟؟؟
س – ن: مفصله باید بعدا برات تعریف كنم.
فرناز (با رنگی پریده و صدایی كه از بغض میلرزد): تو رو خدا بگو چی شد كه اینكاره شدی... باورم نمیشه!
س – ن: من باید برم، نمیتونم زیاد وایسم. خوشحال شدم آقای یزدانپناه، مواظب خودت باش فرناز جون، خداحافظ!
یكی از پلیسهای مرد با تحكم سرش داد میزند: برگرد سر جات خانم!
فرناز شوكه شده و اشك در چشمانش حلقه زده، هیچكدام از حربههای خبرنگاری هم به كارم نیامدند تا مسئله را برایش توجیه كنم؛ مگر برای خودم میتوانم؟؟؟ خاطرات قدیمی مثل باد از مقابل چشمانم میگذرد و این بار دنیایی پرسش بیپاسخ را برایم باقی میگذارد. من هنوز باور نكردهام كه س - ن فاطی كماندو شده باشد...
شما 35 ساله كه تو كار ساخت یه نیروگاه موندید، اول همینو تموم كنید، نیروگاههای اتمی جدید پیشكش...
پ.ن: اتفاقی متوجه شدم كد ملیم هم مثل شماره موبایلم با 209 شروع میشه.
پ.ن 2: چرا نمیشه آدما رو شناخت؟؟؟
پ.ن 3: از این زمانه دلم سیر میشود گاهی...
اخبار مربوط به احتمال كاندیداتوری احمد توكلی، رئیس مركز پژوهشهای مجلس هشتم در انتخابات آینده ریاست جمهوری، درست در ایامی به دستم رسید كه سایت تحت مدیریت او (الف) یكی از افشاگرانهترین جنجالهای رسانهای سالهای اخیر ایران را درباره مدرك تحصیلی علی كردان، وزیر جدید كشور برپا كرده بود.
همزمانی این دو مسئله با یكدیگر هم بود كه فیلترینگ سایت الف را به یك امر كاملا محتمل تبدیل كرده بود. درست یك روز پس از انتشار گزارش احتمال نامزدی توكلی در كارگزاران و تنها دقایقی پس از آنكه با بچههای روزنامه درباره قریبالوقوع بودن فیلترینگ الف صحبت میكردیم، یكی از مسئولان این سایت تماس گرفت و خبر داد كه الف فیلتر شده است تا در یك اتفاق نادر در دنیا اما طبیعی در كشور ما، رسانهای كه اقدامات غیرقانونی مقامات دولتی را فاش كرد به جای مسئول متخلف مجازات شود.
گزارشم درباره كاندیداتوری احتمالی توكلی در انتخابات آینده ریاست جمهوری در اینجا و گزارش فیلترینگ الف اینجا قابل مطالعه است.
با دیدن لورل - هاردی، همیشه، قاه قاه میخندم. این چاق و لاغر بامزه، بازیگرهای محبوب من هستند. سینما زیر پوست آنها جریان دارد.
این واژههای بیان شده توسط ژان لوك گدار، ورودیه یكی از پروندههای شماره اخیر هفته نامه شهروند امروز است كه به بزرگداشت استن لورل و اولیور هاردی، دو هنرمند و كمدین تكرار نشدنی تاریخ سینما میپردازد. داستان چاق و لاغر به بهانه پنجاه و یكمین سالگرد درگذشت اولیور هاردی منتشر شده است.
در این پرونده ویژه میتوانید مطالبی از محسن آزرم، جواد طوسی، سعید عقیقی، فرهاد توحیدی و امیر پوریا مطالعه كنید. هرچند به اعتقاد من پروندههایی اینچنینی نمیتوانند حق مطلب را درباره لورل - هاردی ایفا كنند اما همینكه حركتی برای گرامیداشت این دو كمدین فقید كه با گذشت سالها هنوز خنده را بر لبان میلیاردها نفر در سراسر دنیا مینشانند، انجام شده، جای تقدیر دارد.
توصیه میكنم به خاطر داستان چاق و لاغر هم كه شده شماره اخیر هفته نامه شهروند امروز را تهیه و مطالعه كنید.
من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید
قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید
فصل گل میگذرد همنفسان بهر خدا
بنشینید به باغی و مرا یاد کنید
یاد از این مرغ گرفتار کنید ای مرغان
چون تماشای گل و لاله و شمشاد کنید
هر که دارد ز شما مرغ اسیری به قفس
برده در باغ و به یاد منش آزاد کنید
آشیان من بیچاره اگر سوخت، چه باک
فکر ویران شدنِ خانه صیاد کنید
شمع اگر کشته شد از باد مدارید عجب
یاد پروانه هستی شده بر باد کنید
بیستون بر سر راه است، مباد از شیرین
خبری گفته و غمگین دل فرهاد کنید
جور و بیداد کند، عمرِ جوانان کوتاه
ای بزرگانِ وطن، بهر خدا داد کنید
گر شد از جور شما خانه موری ویران
خانه خویش محال است که آباد کنید
کنج ویرانه زندان شد اگر سهم بهار
شکرِ آزادی و آن گنج خداداد کنید
كاری به این ندارم كه اگر حتی مشابه سخنان بینظیر اسفندیار رحیم مشایی، رئیس سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری درباره دوستی با مردم اسرائیل توسط یك اصلاحطلب یا مدیران ارشد و میانی دولت خاتمی بیان میشد، چه كفنپوشانی كه در خیابانها به راه نمیافتادند و چه وا اسلاما و وا امامهایی در این مملكت برپا نمیشد (كه این خود اثبات كننده اوج كذابی وقیحانه این جماعت در پایبندی به اصول است). كاری هم به این ندارم كه اظهارات جنجالی مشایی تا چه حد صحیح و منطبق بر مصالح و منافع ملی ماست (كه به نظر من هست). به این هم كاری ندارم كه حمایت تمام قد احمدینژاد از معاون و پدرزن پسرش یكی از نشانههای بیتوجهی رئیس دولت نهم به خواستهها و مطالبات بدنه اجتماعی و سیاسی حامی خود است (و این مسئله و موارد مشابه آن، روزبهروز بر شكاف میان احمدینژاد و جریان حامی دولت میافزاید). از این مسئله هم عبور میكنم كه دولت نهم هنوز نتوانسته دوستی و مهرورزیش با مردم كشوری كه بر آن حكومت میكند را ثابت كند چه برسد به دوستی با مردم اسرائیل! (كمتر روزیست كه خبری از نقض حقوق بشر و نقض حق زندگی بهتر در این مملكت به گوش نرسد).
به نظر من تمام این مسائل مهم و قابل تجزیه و تحلیل هستند اما تصور میكنم از تمام اینها مهمتر تناقضی باشد كه در قول و عمل مسئولان جمهوری اسلامی به خصوص دولت نهم وجود داشته باشد.
نخستین برداشتی كه ناخودآگاه از عبارت دوستی با مردم اسرائیل به اذهان متبادر میشود این است كه ما این مردم را به رسمیت میشناسیم و با صرف نظر از موضع پیشین خود نسبت به ایشان (كه یكی از اصلیترین ارزشهای انقلاب اسلامی سال 57 و گفتمان مسلط رهبر آن بود)، از این پس به دنبال اتخاذ سیاستها و اقداماتی هستیم كه این دوستی را نه تنها در حرف بلكه در عمل هم به اثبات برسانیم.
مسئلهای كه تاكنون برخلاف آن رخ میداده است. دقیقا پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران كه خط پایانی بر اتحاد استراتژیك تهران و تل آویو محسوب میشد، مقامات رسمی و دولتی ایران بر مبنای كلید جمله اسرائیل باید از صفحه روزگار محو شود، از انجام هر اقدامی برای عملی كردن این تئوری دریغ نكردند كه خوانندگان از آنها آگاهند و به علت گسترده بودن جای بیانی در این مجال ندارند.
یكی از بارزترین این قبیل اقدامات، ممانعت از مسابقه دادن ورزشكاران ایرانی با رقبای اسرائیلی در تورنمنتهای مختلف بینالمللی بوده است. این مسئله به طور طبیعی باعث پدیدآمدن خسران زیادی برای تیمهای ورزشی كشورمان بوده است كه یكی از بارزترین آنها از دست دادن مدال احتمالی طلای المپیك آتن توسط آرش میراسماعیلی جودوكار ایرانی بود.
این درحالیست كه درست چند ساعت پیش از آنكه اسفندیار رحیم مشایی به عنوان یك مقام ارشد و مسئول دولتی ایران در حضور خبرنگاران رسانههای گروهی قاطعانه از دوستی با مردم اسرائیل سخن بگوید، محمد علیرضایی شناگر ایرانی حاضر در مسابقات المپیك پكن كه قرار بود در خط یك رشته 100 متر قورباغه مسابقه دهد، به علت حضور یك شناگر اسرائیلی در خط هفت این رشته حاضر به شركت در این رقابت نشد.
از سوی دیگر، روشن و مبرهن است كه ورزشكاران در تمام جوامع دنیا جزیی از مردم آن جامعه به حساب میآیند و طبیعتا شناگر اسرائیلی هم از این قاعده كلی مستثنا نیست. با این اوصاف جای این پرسش جدی از مسئولان ارشد دولت اصولگرای نهم و به خصوص آقای رحیم مشایی وجود دارد كه حاضر نشدن به رقابت با یك ورزشكار اسرائیلی چه سنخیتی با دوستی با مردم این كشور دارد؟ و آیا این مسئله نشان دهنده وجود حداكثری از تضاد و تناقض میان قول و عمل مقامات رسمی و دولتی ایران نیست؟
رفت:
ربع ساعتی است كه در میدان هفت تیر ایستادهام و مطابق روال هر روز منتظر اتوبوسی هستم كه قرار است این میدان را به مقصد تجریش ترك و در بین راه مرا هم در ایستگاه الهیه پیاده كند تا به روزنامه برسم. یواش یواش در حال زدن قید اتوبوس سواری هستم كه وسیلهای با همین نام اما از نسل ماشین دودیهای منقرض شده تهرانی! كه از میدان توپخانه به سمت تجریش میرود در برابرم میایستد. نه چندان شادمان سوار میشوم. داخل اتوبوس با جهنم موعود هیچ تفاوتی ندارد؛ همهمه بیش از 50 مسافر و صدای كر كننده موتور كه به داخل اتاق میپیچد وقتی با گرمای غیرقابل توصیف و مستاصل كننده ظهر تهران همراه می شود، دیگر امانی برایت باقی نمیگذارد. سرعت حداكثر 20 كیلومتر در ساعت! هرچه ژست روشنفكری برای خودم دارم كنار میگذارم و در دل به سرنشینان خودروهای آخرین سیستمی كه با سرعت تمام و شیشههای بالا كشیده به خاطر روشن بودن كولر از كنارم میگذرند ...... نثار میكنم.
اتوبوس كه ایستگاه ظفر را رد میكند، از اعماق وجودم خوشحالم كه تا دقایقی دیگر از این جهنم خلاص میشوم اما زهی خیال باطل.... ماشین مرگ! كه یك كیلومتر مانده به ایستگاه الهیه، اتوبان مدرس را ترك و به سمت بزرگراه صدر میپیچد، تازه میفهمم چه اشتباهی مرتكب شدهام؟! درست است كه مقصد نهایی این اتوبوس هم تجریش است اما به جای اتوبوسهای مشابه خود كه مبداءشان میدان هفت تیر است، مسافران خود را در میدان قدس تجریش و نه میدان اصلی تجریش (سر پل) پیاده میكند. همینطور كه مرتب به خودم بابت فراموش كردن این نكته ساده لعنت و بیراه نثار میكنم، نقشه میكشم تا در اولین ایستگاه كه قاعدتا داخل خیابان شریعتی است پیاده شوم و به هر بدبختی كه شده خودم را به روزنامه برسانم. اما دقیقا همینجاست كه باید برای بار دوم بگویم زهی خیال باطل.... ماشین مرگ درست در میانه اتوبان صدر خاموش میشود و دیگر هرگز روشن نمیشود و این یعنی نهایت مصیبت! زمین و زمان دیگر هیچ تقدسی برایم ندارند! در حالیكه كیف كولی 10 كیلوگرمی خودم را روی دوشم انداختهام و آفتاب داغ تابستان مستقیما بر فرق سرم میتابد، عرق ریزان مسیری دو كیلومتری را پیاده طی میكنم تا به خیابان شریعتی برسم. ناجورترین الفاظی كه به ذهنم خطور میكند را به خودم میبندم و لحظهای برای كرایه كردن اولین موتورسیكلتی كه رانندهاش برایم چشمك میزند، تردید نمیكنم. این دوچرخه موتوردار قراضه و ناخدای قراضهترش برایم حكم فرستادههای الهی را دارند. با دو ساعت و نیم تاخیر و در حالیكه حداقل 5 كیلو وزن كم كردهام، به روزنامه میرسم.
برگشت:
ساعت 11 شب است كه از پلاك 70 خیابان یزدانپناه خارج میشوم. سرم به شدت درد میكند و احتمالا یك درجهای تب دارم. گوش شیطان كر تا سر خیابان تخت طاووس (مطهری) را بدون وقوع نكته قابل ذكری طی میكنم. ساعت حول و حوش 12 نیمه شب است كه بالاخره موفق میشوم مسافركشی كه میتواند من را تا خیابان تركمنستان برساند، پیدا كنم. سوار كه میشوم به جز راننده و خودم، پسری كه نمیتوانم چهرهاش را ببینم اما موهای فوقالعاده بلندی دارد، در صندلی جلو نشسته است. فیالفور گوشی موبایلش زنگ میخورد:
بفرمایید!
پشت خط: .....
شماره منو از كجا گرفتی؟
پشت خط: .....
(با صدایی كه كم از فریاد ندارد اما درعینحال نوعی عشوهگری و لطافت غیرپسرانه هم در آن به چشم میخورد) آخه اینجوری كه نمیشه! من حتما باید تو رو بشناسم تا باهات حرف بزنم.
پشت خط: .....
اا.... پس دوستتم منو میشناسه! نمیخوای اسمتو بهم بگی؟
پشت خط: .....
من كه همینجوری به كسی بوس نمیدم! بوس من خیلی قیمت داره! (خنده با صدای بلند)
پشت خط: .....
موش بخورتت! آدرستو برام اساماس كن تا بیام دنبالت....
نیم ساعتی از نیمه شب گذشته كه به خانه میرسم. خودم را در آیینه قدی برانداز میكنم تا از صحیح و سالم بودنم مطمئن شوم اما به نتیجه قطعی نمیرسم.
هورا! فردا روز زندگیست....
اصلا معلوم هست در این مملكت چه خبر است؟؟!! دادستان زنجان كه همین چند روز پیش گفته بود با گذشت دو ماه از وقایع دانشگاه زنجان، صیغه محرمیت میان معاون دانشجوی این دانشگاه و دختر دانشجو به تازگی جاری شده، حالا اعلام كرده كه دخترخانم مورد نظر از ابتدا مفاد صیغه مورد نظر را تكرار كرده بود!!!
كار كه از محكم كاری عیب نمیكند.
اگر هنگامی كه قصد داشتم پست قبلی را بنویسم، به دلایل حاشیهای اندكی تردید در خود احساس میكردم، حمایت طرفداران و ادامه دهندگان راه شهید سعید امامی و شخصی مانند این از اعدام مرحوم یعقوب مهرنهاد، همان اندك تردید را هم از وجودم برطرف كرد.
اكنون دیگر خیالم راحت است و وجدانم آسوده كه همه ما راه را درست رفتهایم...
پ.ن: از همه دوستان و همراهان سپاسگزارم.
پ.ن ۲: دوستان به ابراز تاسف خالی بسنده نكنند، لطفا تغییر نام یا توضیح وبلاگها فراموش نشود.
پ.ن ۳: اعتصاب یك روزه وبلاگنویسان ایرانی در اعتراض به اجرای حكم اعدام یعقوب مهرنهاد (پنجشنبه وبلاگ ننویسید)
خبر اعدام یعقوب مهرنهاد، وبلاگنویس، فعال اجتماعی و روزنامهنگار بلوچ شوكهام كرد. ما به كجا میرویم؟؟؟ واقعا سزای یك فعال اجتماعی كه منتقد رفتار و نگاه حاكمیت به اقوام و به خصوص قوم بلوچ بوده ولی برای اصلاح عملكردها معتقد به حركت گام به گام مسالمت جویانه و نه اقدامات خشونت آمیز بود، اعدام است؟؟؟ آیا نام تلاش برای رفع تبعیض و نابرابری محاربه است؟؟؟
از خودم شرم میكنم! از وجدانم؛ از اینكه نام انسان را بر من نهادهاند اما دست روی دست گذاشتم تا یك انسان دیگر در این مملكت اعدام شود و پس از آن در سوگش بنویسم....
یعقوب مهرنهاد اولین وبلاگنویس ایرانی شد كه به خاطر بیان عقایدش و فعالیتهای مسالمتجویانهاش به طناب دار سپرده شد. از این رو، از كلیه وبلاگنویسان ایرانی درخواست میكنم كه به نشانه اعتراض و به پاس تلاشهای این مرحوم در راه رفع محرومیت از مردم بلوچ و نیز گرامی داشتن یادش، نام یا توضیح وبلاگ خود را به مدت 7 روز (یك هفته) به «به یاد یعقوب مهرنهاد» تغییر دهند.
تصورم این است كه این كمترین و آسانترین راهی است كه وبلاگنویسان میتوانند برای بزرگداشت این مرحوم انجام دهند. هرچند بسیار دیرهنگام....
مجموعه لینكهای بالاترین در این خصوص
موهای سرم اندك اندك به سپیدی میزنند.
میتوان به جای نشستن بر لب جوی، مقابل آینه هم ایستاد و گذر عمر را دید!
چند روز پیش كه نشست سران جنبش عدم تعهد در تهران در حال برگزاری بود، احمدینژاد با وزیر امور خارجه كره شمالی دیدار و از ایستادگی و مقاومت این كشور در برابر زیادهخواهیهای آمریكا قدردانی كرد. احمدینژاد گفت: با ايستادگی ملتها، دشمنان مجبور به عقبنشينی خواهند بود و البته پيروزیهای بزرگ از دل سختیها بيرون میآيد.
در این دیدار البته وزیر امور خارجه دولت كمونیستی كره شمالی كه كلاهكهای هستهایش سالها كابوس مردم و كشورهای منطقه شرق و جنوب شرق آسیا و حتی دنیا بود، حمایت همه جانبه كشورش از حق ایران در دستیابی به انرژی صلحآمیز هستهای را اعلام كرد.
كره شمالی امروز كشوری است كه بیشتر به یك ویرانه میماند، مردم آن حتی برای انتخاب رنگ و نوع لباس خود اختیاری ندارند، نمیتوانند آزادانه به مسافرت یا گردش بروند، وحشتناكترین و خوفناكترین شكنجهها و جنایات علیه بشریت در زندانهای این كشور رخ میدهد، بیش از 90 درصد مردم كره شمالی زیر خط فقر مطلق به سر میبرند، قحطی و گرسنگی در آن بیداد میكند، گردش آزاد اطلاعات اصلا معنایی ندارد و به علت سانسور شدید و جو خفقان فوقالعاده بسیاری از مردم آن حتی نمیدانند كه در خارج از مرزهای كشورشان چه چیزی در جریان است.
با این وجود، نكتهای كه در سخنان احمدینژاد درباره ایستادگی كره شمالی درباره زیادهخواهی آمریكا بود، این است كه اساسا این مقاومت چند وقتی است كه جای خود را به سازشی خفتبار داده است. كره شمالی كشوری كه به علت جاهطلبی و جنون جانیانه رهبرانش و باجخواهی از دیگر كشورها با ابزار تهدید بمب اتمی، سالها بدبختی و مصیبت غیرقابل توصیفی را بر مردم خود تحمیل كرد، پس از ناموفق بودن در رسیدن به اهداف خود و احساس خطر جدی رهبران سنگدلش نسبت به آینده، رسما فعالیتهای هستهای نظامی خود را كه تنها عامل بیچارگی ملتش بود تعطیل كرد.
رهبران كره شمالی پس از تحمیل سالها بدبختی، مصیبت، گرسنگی، قحطی و سركوب به ملت خود به علت ساخت بمب اتم و تهدید جهان به واسطه آن، در نهایت در روز سوم آگوست سال جاری تحت فشارهای فوقالعاده جهان آزاد و حتی متحدانی مانند چین و روسیه، نماد برنامههای هستهای خود را منهدم كرد. انهدام راكتور اتمی یونگ بیون توسط صاحبنظران و تحلیلگران بینالمللی پایانی بر فعالیتهای جاه طلبانه هستهای كره شمالی عنوان شد.
احمدینژاد از كدام ایستادگی سخن گفت؟؟؟ احمدینژاد چه چیزی را پیروزی میداند؟؟؟
دیروز كه سالگرد تولد دكتر محمدرضا خاتمی، دبیركل سابق جبهه مشاركت بود، اعضای شاخه جوانان و دانشجویان تصمیم گرفتند تا جشن تولد كوچكی را به شكل سورپریز در دفتر حزب برگزار كنند. اساماس سعید نورمحمدی كه رسید، با سرعت هرچهتمامتر كارهای روزنامه را انجام دادم و همراه با ایلیا جزایری به سمت مشاركت راه افتادیم.
وقتی رسیدیم سجاد سالك بیرون ساختمان ایستاده بود. میگفت كه برنامه با یك ساعت تاخیر در ساعت 8 برگزار میشود. در زیرزمین مشاركت جلسه دفتر سیاسی برقرار بود و آقا رضا هم در آن حاضر بود ولی به غیر از رضا شریفی رئیس شاخه دانشجویان و عباس كوشا عضو شورای مركزی، كسی خبر نداشت كه چه اتفاقی در شرف وقوعه.
اواخر جلسه كه علی مزروعی در حال گزارش نكتهای بود، بچهها چراغ زیرزمین را خاموش كردند و اسماعیل صحابه با یك كیك بزرگ كه شمع رویش عدد 49 را نشان میداد، در را باز كرد و وارد شد؛ پشت سرش هم 60 - 70 نفر از اعضای حزب به درون سالن هجوم بردند. بلبشویی شده بود كه تا حالا در دفتر مشاركت سابقه نداشت. محمدحسین شریفزادگان، وزیر رفاه دولت خاتمی یه جورایی وحشتزده شده بود.
چراغها كه روشن شد، اعضای دفتر سیاسی تازه فهمیدند چه خبره. علی سعدایی، نماینده شیراز در مجلس ششم و دكتر شكوریراد با موبایلهاشان عكس و فیلم میگرفتند. مزروعی كه نطقش منقطع شده بود چندان سرحال به نظر نمیرسید ولی وقتی آقا رضا كیك را برید او هم خندید و شروع كرد به دست زدن. سعید شریعتی كه گویا از مزه كیك خیلی خوشش آمده بود از همه راضیتر به نظر میرسید. در آن وسط چند تا نارنجك و وسیله پرسروصدا كه كلی كاغذ رنگی از توش درمیآمد هم تركید. یكی از آنها دقیقا بیخ گوش سعید حجاریان منفجر شد؛ یكی از بچهها میگفت كه دكتر حجاریان یاد سعید عسگر افتاد! یكی از بچهها فشفشهای را روشن كرد و داد به من كه بچرخونمش؛ بهش گفتم آخر عمری همین كارم مونده بود!
آقا رضا كه معلوم بود خیلی سورپریز شده با چند تا از بچهها روبوسی كرد و گفت چون شوكه شده نمیتونه صحبت كنه! این مسئله با توجه به تبحر دكتر خاتمی در ایراد سخنرانیهای داغ و آتشین جالب و نشانه اوج سورپرایزه شدن او بود. بعدش هم كه بچهها به صورت دسته جمعی چند تا عكس یادگاری با آقا رضا و دكتر میردامادی انداختند. از مصطفی تاجزاده كه ابتدای مراسم تو سالن بود، خبری نبود. كیك خورون كه تموم شد، بچهها هم به همراه اعضای دفتر سیاسی یواش یواش زیرزمین سالن شده مشاركت را ترك كردند.
با توجه به مسافرت زهرا خانم اشراقی همسر آقای خاتمی، علی آقا پسر این زوج زحمت هماهنگی برنامه و كشاندن پدر به دفتر مشاركت را كشیده بود. عماد خاتمی پسر محمد خاتمی، رئیس جمهور سابق هم میهمان ویژه برنامه بود. گویا خوشتیپی در این خانواده اپیدمیه! شهاب طباطبایی هم كه مثل حاجی بازاریها در هر امر خیری پیشقدم است، با چشمان تیزبینش اطراف را میپایید تا چیزی از دست در نرود.
دفتر جبهه مشاركت خیلی وقت بود كه چنین شادی دسته جمعی را تجربه نكرده بود. ضمنا این مراسم یك جشن تولد ساده بود نه اعلام بیعت! (قابل توجه بعضی دوستان) همیشه به خوشی....
من تا حالا فكر میكردم همه چیز بعد از همه چیز خوبه اما نه دیگه صیغه!!! معمولا رسم این بوده كه صیغه محرمیت رو قبل از برنامه جاری میكردند نه دو ماه بعدش!
دیگه یواش یواش داره بهم ثابت میشه كه این دولت واقعا به فكر تحكیم نهاد خانواده، تسهیل مقوله ازدواج و به خصوص افزایش زاد و ولد و .... است.
الخیر فی ما وقع....
واكنش متقابل مصر به ساخت فیلم اعدام فرعون آنقدر بدیهی و قابل انتظار بود كه جای هیچ تحلیل و تفسیری را باقی نمیگذارد. این فیلم توسط ستاد پاسداشت شهدای نهضت جهانی اسلام (استشهادیون ایران) تهیه شده و به ماجرای ترور انور سادات رئیس جمهور اسبق این كشور به دست ستوان خالد اسلامبولی میپردازد.
مصریها اعلام كردهاند در واكنش به این فیلم، كار تهیه و تولید فیلم امام خون كه درباره بخشی از زندگی آیتالله خمینی، بنیانگذار انقلاب اسلامی ایران است را به زودی آغاز خواهند كرد.
هنوز مشخص نیست سفارش دهندگان و سازندگان مستند اعدام فرعون چه نظری درباره مقابله به مثل مصر دارند هرچند كه توجیهات و آسمان به ریسمان بافتنهای خود در این زمینه را آغاز كردهاند. ضمن اینكه مقامات دولتی ایران نیز تاكنون با خودداری از پذیرش مسئولیت فیلم اعدام فرعون، از اظهارنظر رسمی درباره تهیه فیلم امام خون اجتناب كردهاند.
در عالم سیاست و به خصوص در حوزه دیپلماسی هر كنشی یك واكنش به دنبال دارد؛ آیا پاسخ های، هوی نیست؟؟؟
خوشبختی همان فاصله بین دو بدبختی است! اگر این تعریف ساده از خوشبختی (به عنوان یكی از دشوارترین مفاهیم قابل تعریف) را بپذیریم، آنگاه میتوانم با قاطعیت ادعا كنم كه در چند ماه اخیر یكی از خوشبختترین مردمان روی زمین بودم.
اینكه فاصله فوقالذكر تا چه زمانی دوام داشته باشد را نمیدانم ولی میدانم كه بدبختترین فرد كسی است كه تمام خوشبختیش تنها در گروی اتمام یك فاصله باشد!
درحالیكه بیش از 10 سال از دوم خرداد 76 میگذرد، هنوز هیچ تعریف دقیق و روشنی از مفهوم اصلاحطلبی در ایران وجود ندارد. به عبارت دیگر، هنوز مشخص نیست كه وقتی ما از اصلاحطلبی سخن میگوییم، چه اهدافی را از آن متصور هستیم؟ آیا وقتی خود را اصلاحطلب میخوانیم، منظورمان این است كه فردی معتقد به برقراری دموكراسی و رعایت حقوق بشر هستیم یا اینكه از تنها از توسعه اقتصادی سخن میگوییم یا به دنبال یك شبه دموكراسی هدایت شونده و هدایت شده هستیم و یا اساسا هدفی متفاوت را دنبال میكنیم؟؟! شاید هم مرادمان از اصلاحطلبی تركیبی از مفاهیم متعالی اما با اولویتهای گوناگون باشد.
به نظر میآید تا زمانی كه تعریف صریح و روشنی از اصلاحطلبی در ایران و اهداف آن ارائه نشود، كماكان شاهد آن خواهیم بود كه افراد و گروههای بیهویت و فرصتطلب با سوءاستفاده از شرایط و به مدد سازماندهیهای بیرونی، خود را اصلاحطلب جا زده و با رفتار و گفتار غیرقابل دفاع، باعث بدنامی اصلاحطلبان واقعی و سلب اعتماد افكار عمومی از آنها میشوند.
لزوم تعریف اصلاحطلبی ایرانی موجب شد تا این یادداشت را برای كارگزاران بنویسم. در این مطلب تاكید كردهام مادام كه این مهم انجام نشود، آش اصلاحطلبی در ایران همین آش است و كاسه هم همین كاسه.
پ.ن: دوست خوبم آقا نوید، در وبلاگ خودش بحثی را درباره نهاد خانوده آغاز كرده كه میتواند مباحث خوب و مفیدی را به دنبال داشته باشد. دوستانی كه مایل به گفتوگو در این خصوص هستند به اینجا سر بزنند.
ركورد زدیم! 29 اعدام در یك روز!
داریم با سرعت هرچه تمامتر به سوی قلههای پیشرفت و تبدیل شدن به قدرت اول جهان میتازیم.
هنگامی كه تصمیم گرفتم پست قبلی را به رشته تحریر دربیاورم، انتظار همه گونه واكنشی را داشتم به جز برخی واكنشهای وارده كه در آنها بنده تلویحا به برادر حسین تشبیه شده بودم! همانگونه كه در متن مطلب قبلی به روشنی مشخص است، بنده تاكید كردهام كه هیچ مشكلی با این نوع اعتراض كردن ندارم و نبستن سوتین چه به عنوان یك اقدام اعتراضی و چه به عنوان یك حركت شخصی غیراعتراضی را حق مسلم تمام خانمها میدانم و از این نظر اصل چنین كاری هیچ ارتباطی به من یا شخص دیگری ندارد.
اما از سوی دیگر این هم حق طبیعی من است كه انتقاد خودم به یك حركت اعتراضی یا دیدگاه فمینیستی را بدون آنكه اصل حق این اعتراض را نفی كنم، به رشته تحریر دربیاورم. فكر میكنم نكتهای كه باعث سوءتفاهم شد هم دقیقا در همین بخش مسئله است؛ یعنی جاییكه من این عمل را هم حق طبیعی خانمها و هم درعینحال قابل نقد میدانم اما به جای پاسخگویی مستدل، متهم شدم كه نگاهم مانند اقتدارگرایان و حكومت است، با تن نویسی مشكل دارم یا اقدامی خلاف آزادی و ارزشهای جامعه مدنی انجام دادهام.
بنابراین، لازم میدانم مجددا تاكید كنم كه بنده ضمن آنكه نبستن سوتین توسط خانمها را چه به عنوان یك اقدام اعتراضی و چه به عنوان عملی شخصی، حق طبیعی تمام آنها میدانم (و قاعدتا از این نظر با حكومت، گشتهای ارشاد، اقتدارگرایان و كیهان، متفاوتم) اما معتقدم كه این مسئله در شرایط كنونی و در مقام یك دیدگاه فمینیستی یا روش اعتراضی، اقدامی بیمعنا و لوث است.
امیدوارم با این توضیح مختصر توانسته باشم سوءتفاهمات پیشآمده احتمالی را برطرف كرده باشم.
1 ) یك فرد یا اجتماعی از افراد میتوانند آزادانه و بدون نگرانی از پیامدهای اقدام خود، از هر روشی برای نشان دادن اعتراض خود به مسئلهای خاص، استفاده كنند. حق اعتراض جزو بدیهیترین و پایهایترین اصول حقوق بشر است و جلوگیری حكام و قدرتها از اعمال این حق توسط تمام یا بخشی از مردم (به خصوص اقلیتها)، هیچ توجیهی ندارد.
از سوی دیگر، طبق اصول اعلامیه جهانی حقوق بشر كه دولت ایران در سال 1948 رسما آن را به امضا رسانده و متعهد به اجرای آن شده، انسانها آزادند و نمیتوان به بهانه احكام قضایی یا وضع قوانین، آزادیهای آنها را سلب نمود.
2 ) زنان ایران به صورت تاریخی مورد ظلم و ستم واقع شدهاند. این گزاره آنقدر روشن و بدیهی است كه هیچ انسان آزادهای نمیتواند منكر آن باشد. امروز زنان ایرانی از بسیاری از حقوق اولیه و بدیهی خود كه در اغلب كشورهای دنیا كاملا پذیرفته شده هستند، تنها به جرم زن بودن محرومند. وجود قوانین تبعیض آمیز و نیز نگاه و فرهنگ ضد زن در ایران نیز است كه به شكلگیری جنبش زنان ایران و كمپین یك میلیون امضا علیه قوانین تبعیض آمیز به عنوان اقدامی عملی، شجاعانه و در خور ستایش برای مبارزه با این قوانین انجامیده است. این جنبش و كمپین طیف گستردهای از زنان و حتی مردان آزادیخواه و برابری طلب با دیدگاههای مذهبی تا غیرمذهبی را شامل میشود.
3 ) همانطور كه بیان شد، اعتراض به قوانین ناعادلانه و نگاههای تبعیضآمیز حق تمام افرادی است كه خود را از بابت وجود آنها متضرر و مظلوم میدانند. اما این سوال برای من به صورت جدی وجود دارد كه نبستن سوتین دیگر چه توع اعتراضی است؟؟؟ با این كار چه مسئلهای را میتوان نفی یا اثبات كرد؟؟؟ این درست كه نبستن سوتین به نشانه اعتراض، یك فلسفه تاریخی دارد اما آیا این فلسفه در شرایط كنونی هم صدق میكند؟؟؟
ممكن است گفته شود این حركت یك حركت اعتراضی نیست و تنها با هدف مقابله با وجود یك نگاه خاص انجام میشود اما بههرحال مقابله با هر نگاهی خود نوعی اعتراض را در بطن دارد. هنگامی است كه یك خانم به دلایل شخصی و كاملا محترم برای خودش، دست به این كار میزند كه حق طبیعی اوست؛ نبستن سوتین به نشانه اعتراض هم حق طبیعی خانمهاست و هیچكس اجازه ندارد آنها را از این حق محروم كند. اما وقتی میتوان از یك كار تلقی اعتراض داشت كه مخاطب آن هم تلقی یك حركت اعتراضی از آن داشته باشد اما شخصا مطمئنم كه در شرایط كنونی، هیچكس وجود ندارد كه از سوتین نبستن خانمها چنین استنباطی داشته باشد.
همین مسئله هم است كه باعث میشود این اقدام بیش و پیش از آنكه در قالب یك حركت اعتراضی سنجیده شود به عنوان یك كار بیمعنا و لوث تلقی شود.
