درباره محمدعلی رامین، معاون مطبوعاتی جدید وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و نگاه او نسبت به مسائل سیاسی، بینالمللی، فرهنگی و اجتماعی، در چند روز اخیر بسیار سخن گفته شده است. شخصا این توفیق را داشتهام که به واسطه مسائل خبری و کاری، چند باری با آقای رامین همکلام شوم و به واسطه این همکلامی، با برخی از زوایای فکری او آشنا شوم. آنچه از این مصاحبتهای چند باره با آقای رامین دستگیر من شده این است که ایشان نگاهی به غایت ایدئولوژیک نسبت به مسائل پیشگفته دارد. از نگاه رامین، کل نظام هستی بر پایه دو قطبی خیر و شر بنا شده و تقابل این جبههها با یکدیگر است که آینده بشریت و جهان ما را مشخص میکند.
بر پایه این جهانبینی، رامین نظام جمهوری اسلامی را نظامی میداند که نماینده جبهه خیر در نزاع با اردوگاه شر در عصر کنونی است و آیتالله خمینی و سپس آیتالله خامنهای رهبری و فرماندهی این جبهه را بر عهده دارند. او معتقد است که نظام اجتماعی جبهه خیر، بر مبنای مکانیسم امام و امت (و نه دولت – ملت) تشکیل شده و در این نظام، پس از امام خمینی این "امام" خامنهای است که رهبری امت در برابر جهان شر که از دید او همان کشورهای غربی یا به قول خودش استکبار و امپریالیسم جهانی هستند را بر عهده دارد.
الزامات چنین نبردی است که باعث میشود از نگاه آقای رامین دایره "امت" فراتر از جامعه اسلامی تعریف شود. از نگاه او "امت" در این نزاع تمام جماعت پابرهنهای را شامل میشود که با هر جهانبینی، ایدئولوژی یا دین و مذهبی، به نزاع با امپریالیسم و استکبار جهانی برخاستهاند و در این مبارزه خود را مطیع محض فرامین امام خامنهای قرار دادهاند. او تقابل حقیقی در جهان کنونی را تقابل "اسلام و مسیحیت" یا "اسلام و یهودیت" یا هر دین با دین دیگری نمیداند بلکه معتقد است که نزاع اصلی این عصر، نزاع میان "خوبی و بدی" یا همان "خیر و شر" است و صورتبندی این تقابل هم در اردوکشی پیشگفته متجلی شده است.
از همین منظر نیز هست که "امت" مورد اشاره او الزاما نباید مسلمان باشند. در چنین رویارویی، تمام محرومان و مستضعفان در هر کجای جهان که به نحوی از انحا مورد استثمار و ستم امپریالیسم جهانی قرار گرفتهاند، قابلیت پیوستن به جبهه خیر و سفیدی را دارند. فرقی ندارد این محرومان مارکسیستهای آمریکای جنوبی باشند، یک شیعه لبنانی باشد یا یک ایرانی. تنها شرط لازم برای شرکت در این نزاع قبول رهبری جمهوری اسلامی ایران و امام خامنهای در این آوردگاه است.
او معتقد است که کشتار گسترده یهودیان توسط ارتش آلمان نازی در خلال جنگ جهانی دوم، افسانهای بیش نیست و برای اثبات این سخن چند سالی است که بنیادی را به نام "بنیاد بینالمللی هولوکاست" تاسیس کرده. بسیاری معتقدند که سخنان احمدینژاد در انکار هولوکاست تحت تاثیر اندیشههای رامین بیان شده است.
رامین در نهایت اعتقاد دارد که چنین نزاع و ستیزی در پایان زمینه ظهور امام زمان را فراهم میکند و دولت احمدینژاد و جمهوری اسلامی ایران به رهبری امام خامنهای با به پیروزی رساندن جهان خیر در برابر جهان شر، مبشر این ظهور خواهند بود. البته معاون مطبوعاتی جدید وزارت ارشاد برای خود نیز در این نبرد نقشی قائل است و این نقش همانا تقویت بنیانهای تئوریک "امت" و آشنایی آنها با وظایفشان در چنین شرایطی است.
برای آشنایی بیشتر با ابعاد این تفکر، چند سال پیش که در سرویس سیاسی سایت "آفتاب" مشغول به فعالیت بودم، برای نخستین بار با آقای رامین تماس گرفتم و از او خواستم تا درباره مختصات یک جامعه امام زمانی از نگاه احمدینژاد گفتوگویی داشته باشیم. نخستین پرسشش این بود که سایت "آفتاب" به کجا تعلق دارد؟ من هم گفتم که این سایت نزدیک و نه زیر نظر مرکز تحقیقات استراتژیک مجمع تشخیص مصلحت نظام است. عنوانی که برای او یادآور نام هاشمی رفسنجانی و حسن روحانی بود، به همین علت بسیار طول کشید تا راضی به انجام این مصاحبه شود. به رامین قول دادم که به جز پرسشهای خودم، پاسخهای او دقیقا همانگونهای که خودش میخواهد منتشر میشود و پیش از انتشار گفتوگو نیز متن آن را با او چک خواهم کرد. حاصل این جدال دو سه روزه، گفتوگویی شد که در زمان خود واکنشهای زیادی را برانگیخت و در این آدرس در دسترس است.
دیگر با آقای رامین همصحبت نشدم تا زمانی که تصمیم گرفتم پروندهای درباره عملکرد دولت نهم در پرونده هستهای برای روزنامه کارگزاران آماده کنم. تصمیم داشتم تا هم نظرات موافقان و هم دیدگاههای مخالفان دولت احمدینژاد را در این پرونده منعکس کنم. پس از مشورت با دوستان تصمیم گرفتم تا از حامیان دولت با آقای رامین گفتوگویی داشته باشم. با ایشان تماس گرفتم و قصدم را با او در میان گذاشتم. در ابتدا میگفت وقت چنین سخنانی را ندارد و تنها حاضر است درباره "راهکارهای حل و فصل مشکلات جهانی و راههای اداره جهان" گفتوگو کند. به تازگی با یکی از هفتهنامههای مشهور منتقد دولت که بعدا توقیف شد مصاحبهای کرده بود و از نحوه انعکاس آن بسیار عصبانی بود. چند روزی طول کشید تا با این قول مجدد که عینا نظرات او را منتشر میکنم و با یادآوری سابقه گفتوگوی قبلیمان، نظرش را عوض کردم. پس از این بود که او مانعی دیگر را پیش روی من قرار داد.
آقای رامین گفت که وقتی روزنامه کارگزاران را مطالعه میکند هیچ تفاوتی میان آن با رسانههای صهیونیستی و استکباری نمیبیند و چون رسانههای غربی تکلیفشان معلوم است، آنها را به روزنامهای مانند کارگزاران ترجیح میدهد. این بحث هم چند روزی طول کشید. نه او از موضعش دست میکشید و نه من حاضر بودم از خواستهام کوتاه بیایم. این مجادله ادامه داشت تا اینکه رامین شرطی را برای قبول گفتوگو پیش روی من قرار داد که تیر خلاص را به انجام آن زد. او انجام آن مصاحبه را به این مسئله مشروط کرد که من بپذیرم روزنامه کارگزاران تفاوتی با رسانههای استکباری و صهیونیستی ندارد و از موضع آنها با او مصاحبه کنم. طبیعی بود که چنین شرطی برای من قابل پذیرش نبود. بعدا از چند جا شنیدم که یکی از مشاوران ارشد دولت و برخی از خبرنگاران دولتی، او را از گفتوگو با من و روزنامه کارگزاران منصرف کردند.
روزنامه کارگزاران بعدا توسط هیات نظارت بر مطبوعات در دولت احمدینژاد توقیف شد و یکبار دیگر دوران بیکاری من شروع شد تا اینکه مدتی مانده به انتخابات ریاست جمهوری دهم به روزنامه فرهیختگان پیوستم. فضا، فضای انتخابات بود و مباحث انتخاباتی گرم شده بود. در سرویس سیاسی تصمیم گرفتیم با محوریت انتخابات، مناظرههایی میان حامیان و منتقدان دولت برگزار کنیم. در میان اصلاحطلبان مطابق معمول نام "مصطفی تاجزاده" به میان آمد. با او تماس گرفتم و مانند همیشه با انرژی پایان ناپذیرش گفت حاضر است با هر کدام از حامیان دولت که آماده است مناظره کند. از این سو که خیالم راحت شد با آقای رامین تماس گرفتم. همه به این فکر میکردیم که مناظره تاجزاده و رامین چه چیز فوقالعادهای از آب دربیاید. معاون مطبوعاتی کنونی از من پرسید که طرف مناظره چه کسی است؟ نمیدانم چرا وقتی نام تاجزاده را شنید یک دفعه تن صدایش عوض شد. گفت حاضر نیست با او مناظره کند. به صراحت گفتم اتفاق جدیدی نیست و تنها نام یک نفر دیگر به لیست اصولگرایانی که حاضر به مناظره با تاجزاده نیستند، اضافه شد. از حرفم عصبانی شد و گفت اگر مناظرهای بین او با آقای هاشمی رفسنجانی یا جاسبی برگزار کنیم، در آن شرکت میکند. خندیدم و گفتم با هاشمی رفسنجانی و جاسبی صحبت میکنم و سپس به او اطلاع میدهم. آقای رامین هم موضوع را جدی گرفت و خیلی جدیتر گفت "منتظر میمانم."
محمدعلی رامین، چند صباحی است که به عنوان معاون مطبوعاتی جدید وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی منصوب شده است. در کارنامه رامین به جز همکاری با چند نشریه ضد یهودی در آلمان هیچ سابقه مطبوعاتی به چشم نمیخورد. او امروز به روزنامهها میرود و از روزنامه نگاران میخواهد در نقش وزارت اطلاعات یا سپاه پاسداران ظاهر شوند و به فکر حفظ امنیت نظام باشند. او البته نیت خود را از این درخواست کاملا منطقی عنوان میکند: "اگر میخواهید خودتان امنیت داشته باشید باید امنیت نظام را حفظ کنید."
محمدعلی رامین، امروز معاون مطبوعاتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی است.
برادرم!
اینجا راحتتر میتوانم با این نام خطابت کنم؛ برادرم! میدانی چرا؟ چون آن خنده بازارهایی که همواره با بهراد مهرجو، محمد رهبر، آرش راهبر و بقیه بچهها در تحریریه راه میانداختی، اجازه نمیداد "برادرم" خطابت کنم. میدانی چرا؟ چون من هم با خندههای تو میخندیدم برادر، در صدای آنها غرق میشدم. چون آنقدر میخندیدیم که همه چیز یادمان برود، تا فراموش کنیم که اصلا برای چه میخندیم! اینجوری راحتتر میخندیدیم؛ یادت هست؟ اینجا با تو راحتترم برادرم!
برادرم!
این چند روز که "خبر" را شنیدهام، حال دیگری دارم. آنقدر در این چند وقت حالی به حالی شدهام که نمیتوانم بفهمم این حس و حال چیست؟ اما میدانم که حالم خوب نیست. اصلا حالم خوب نیست برادرم. جای خالیت را با تمام وجودم احساس میکنم. یاد خندههایت، یاد مهربانیهایت، یاد آن یاریهای خالصی که در حق همه روا میداشتی، یاد آن درددلهایی که با هم داشتیم و یاد خیلی خوبیهای دیگرت که نمیگذارد حالم خوب باشد.
برادرم!
"غربت" چگونه است؟ حال و هوایش چگونه است؟ تو چه حالی داری؟ هنوز همانطور از ته دل میخندی و دوستانت را میخندانی؟ با حال و هوای جدید خو گرفتهای؟ دلتنگیهایت را چه میکنی؟ علی کوچولوی زیبایت و بنفشه مهربانت چه؟ آنها هم عادت کردهاند؟ یا هنوز زود است برای پرسیدن این سوالها؟ کجایی برادر؟
برادرم!
اشکهایم اجازه نمیدهند درست ببینم چه مینویسم. هق هقم حتی اجازه نمیدهد درست فکر کنم که چه میخواهم بنویسم. برادرم، آرش جان! این چند خط را سیاه نکردم تا از خوبیهایت بگویم. اینجا یک جماعت برادر و خواهر داری که همه به خوبی و پاکیت شهادت میدهند. این چند سطر را نوشتم برادر تا فقط بگویم چقدر دلتنگتم، چقدر تحمل دوریت سخت است، تا چه اندازه بیتاب تکرار آن خندهها هستم که تو باعثشان بودی.
برادرم!
نمیدانم آیا دیگر میتوانم ببینمت یا نه؟ نمیدانم این ابر سیاه که آسمان آبی بالای سرمان را پوشانده بازهم اجازه میدهد تا خورشید به دلهایمان بتابد یا نه؟ آیا باز میشود همه با هم در تحریریهای جمع شویم و آنقدر بخندیم که یادمان برود خبرها را رد نکردهایم و صفحه بندی دیر شده؟ آیا باز میشود تو و بهراد میز بغلی سرویس سیاسی بشینید و آنقدر سر و صدا کنید که حواس همه را پرت کنید؟ میشود دوباره با هم صفحههای روزنامهای را ببندیم؟ میشود دوباره با هم اضطراب دائم توقیف و سانسور و رنج حقوق نگرفتن را تحمل کنیم؟
برادرم!
دیدار آخرمان را خوب به یاد دارم. مگر میتوانم فراموشش کنم؟ آنجا که با درد سخن میگفتی، آن هنگام که خسته بودی اما به آن اعتراف نمیکردی. همان موقع فهمیدم که "خبر" هایی هست اما نگفتم؛ شاید ترسیدم بر زبان بیاورمش، شاید هم داشتم خودم را فریب میدادم. از درد من اما با هیچکدام از این شایدها کاسته نمیشود. درد من درد نبودن توست و آن اضطرابها و خندههایی که معلوم نیست تا کی در هیچ تحریریه دیگری تکرار نمیشوند...
به آرش حسننیا
تو کجایی؟ در گستره بی مرز این جهان؟
این، عنوان مقالهای است که پس از نزدیک به 5 ماه دوری از مطبوعات، در روزنامه اعتماد منتشر کردهام.
"13 آبان و طنازیهای تاریخ" را که در صقحه سوم اعتماد به چاپ رسیده، میتوانید اینجا بخوانید.
من که از آتش دل چون خم می در جوشم
مهر بر لب زده خون میخورم و خاموشم
قصد جان است طمع در لب جانان کردن
تو مرا بین که در این کار به جان میکوشم
مرگ؛ تنها دوای درد هجران شما یاران دبستانی است؛ آنچه این روزها استغاثه عاجزانهام از خدایی شده که تنها پناهم در آن سلول تاریک و نمور و در زیر آن شکنجههای طاقت فرسا بود و هنوز هم هست. نامتان را نمیبرم تا نام نامی هیچ یکتان از قلم نیفتد اما شرمسار تک تک شما دوستان و خانوادههای مقاومتانم، که جز سربلندی مظلومانه در برابر ظلم گناهی ندارید و جز خون دل خوردن و گریستن، یارای کمکی دیگر برایتان نیست.
اما به ایمان استوار همهتان ایمان دارم که ان الله مع الصابرین و مؤمنم به این وعده الهی که ان الانسان لفی خسر، الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات و تواصو بالحق و تواصو بالصبر.
بعد نوشت: درد دوستان و یاران دربند، درد جانکاهی است و تحملش دشوارتر از تحمل سلول انفرادی. ایکاش آزاد نشده بودم....
نمی نویسم پس هستم...
کسی میدونه حالا که آیت الله صانعی گفته منظورش از حروم زاده احمدی نژاد نبوده، دلیل اصرار طرفدارای احمدی نژاد برای اثبات این نگفته! آیت الله صانعی چیه؟
شرح مباحثه ام با دوستی موتلفه ای
این روزها بدترین روزهای عمر من است. از یک سو منتظر نشسته ام تا زمان بیدادگاهم فرا برسد و بی نهایت بدتر از آن، اخبار و گزارش هایی است که هر روز از وخامت حال بهترین دوستانم و صمیمی ترین همكارانم در بند دژخیمان خبر می دهند.
در این وانفسا اما رفتار و گفتار حامیان جنایت های دو ماه اخیر برایم بسیار جالب توجه است! اگر بگذریم از بی وجدانانی مانند این که از قضا ایران و مردم ایران این روزها در چنگال ایشان اسیرند (جماعتی که تجاوز جنسی به زنان و دختران مسلمان ایرانی را هم به حکم ولی فقیه واجب و حتی عبادت می دانند)، واکنش برخی حامیان منصف تر این جنایات به این اتفاقات برایم بسیار جالب توجه تر است.
یکی از این اشخاص، از اعضای جوان حزب موتلفه است که پیش از این هم به درخواست من برای روزنامه هایی مانند کارگزاران نوشته بود و هم رسانه های به قول خودش اصولگرا و به قول ما اقتدارگرا (و البته با تعریف جدید آدمکش گرا) را از مطالب خود مستفیض گردانده بود و کماکان می گرداند.
این دوست که احتمالا بر خلاف بی وجدانان حاکم هنوز به حجت شرعی برای توجیه جنایات دو ماه اخیر نرسیده، در پاسخ به خوانندگان وبلاگش که نظر او را درباره شکنجه ها و تجاوزهای صورت گرفته از جانب ماموران حکومت جور اسلامی (به جای جمهوری اسلامی) بر سر فرزندان این مملکت خواسته بودند، خواستار ارایه تنها یک مصداق حقیقی در این خصوص شده بود.
لذا از آنجا که این پاسخ ایشان را به منزله آن دانستم که در صورت ارایه مصداق حقیقی این جنایت ها، این دوست ما به وقوع آنها در ذیل منویات حکومت به اصطلاح عدل علوی اذعان خواهد کرد و از آنجا که به علت سابقه آشنایی قبلی، او را از استثنائات موجود در میان اقتدارگرایان می دانستم که تا حدود زیادی به الزامات گفتگو پایبند است، این نظر را در وبلاگ او گذاشتم:
برادر گرامي سلام.
بدون اينكه قصد جوابگويي به هيچكدام از مطالب طرح شده در نوشته ات را داشته باشم و تنها به جهت انكه از مدعيان خواستار ارائه مصداق واقعي شده اي, امادگي خودم را براي ارائه حداقل 20 مصداق حقيقي از قربانيان شكنجه هاي وحشيانه و غيرقابل توضيح مكتوب ماموران حكومت به اصطلاح عدل علوي اعلام ميكنم.
به همين منظور رسما از شما دعوت ميكنم تا در هر زماني كه شما تعيين كنيد, به نزد اين مصاديق (از جمله خود اينجانب) مراجعه كرده تا با جشمان خود تنها (تنها) گوشه اي از اعمالي كه اين روزها سخت به وادي دفاع از انها افتاده اي و بلايايي كه بر سر اين مصاديق و خانواده هاي انها امده مشاهده كنيد.
تنها شرطي هم كه در اين راه دارم اين است كه به شرافتت قسم بخوري كه هرانچه ديدي و دانستي را صادقانه و بدون كم و كاست در وبلاگت منتشر كني.
اين گوي و اين ميدان...
اما با گذشت چند روز تنها پاسخی که از او دریافت کردم این دو متن کوتاه بود که اولی را به جای انتشار نظر من در وبلاگش نوشت و دومی را به صورت خصوصی به وبلاگم فرستاد:
۱) نظری با نام محمدرضا یزدانپناه برایم آمده است. برای وبلاگش پیام گذاشتم و بی نتیجه بود. زنگ هم زدم بر نداشت. امیدوارم اگر واقعا خودش نظر داده است، حداقل برای پیگیری نظرش اگر مراجعه کرد این را ببیند و با من تماس بگیرد
۲) نظرت تمرکز ذهنیم را بهم زد. بعید می دانم یک دوست بخواهد دوستش را فریب بدهد. تماس گرفتم موبایلت خاموش بود. منتظر تماس هستم
همانطور که مشاهده می کنید، ایشان درحالیکه هنوز برای اطلاع از صحت و سقم ادعای من هیچ اقدامی نکرده، پیشاپیش بنده را به فریبکاری (البته در لفافه) متهم کرده است به همین علت در نظر خصوصی که برایش نوشتم خواستار آن شدم که به جهت اهمیت موضوع و لزوم اطلاع دیگران از سرنوشت آن، این مباحثه به صورت وبلاگی (و نه تلفنی) ادامه داشته باشد.
لذا به علت آنکه با گذشت چند روز از اعلام آمادگی بنده برای ارائه حضوری حداقل ۲۰ مصداق از مصادیق شکنجه ها و تجاوزهای وحشیانه رخ داده در سیاهچاله های نظام به این دوست موتلفه ای و عدم دریافت پاسخ مشخص از ایشان، تصمیم گرفتم این مباحثه را هم برای ثبت در تاریخ و هم برای آگاهی دوستان دیگر در وبلاگ منتشر کنم.
ناامیدانه امیدوارم دوستانی که هنور آن حدی از آزادگی را دارند که بر خلاف دیوسیرتان حاکم، به دفاع از تمام جنایت های ایام اخیر نپردازند، به بصیرت حقیقی دست یابند.
پ.ن مهم: این مطلب به احتمال زیاد آخرین مطلب من پیش از برگزاری دادگاه است. لذا فرصت را مغتنم می شمارم و صراحتا اعلام می کنم آنچه در روزهای آتی از قول بنده منتشر شود و در تضاد با گفتار و کردار سابقم باشد، نظرات حقیقی من نیست، اعتباری ندارد و بدانها مؤمن نیستم.
و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم
سر اومد زمستون
شکفته بهارون
گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون
گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون
کوها لاله زارن
لاله ها بیدارن
تو کوها دارن گل گل گل آفتابو می کارن
تو کوها دارن گل گل گل آفتابو می کارن
نه خارم نه خاشاک
زن و مرد بی باک
تنم پاره پاره شد از ضربه های مرد سفاک
تنم پاره پاره شد از ضربه های مرد سفاک
من آروم نگیرم
اگر هم بمیرم
من ایستاده ام تا رای خود را پس بگیرم
من ایستاده ام تا رای خود را پس بگیرم
من آروم نگیرم (سر اومد زمستون)
اگر هم بمیرم (شکفته بهارون)
من ایستاده ام تا رای خود را پس بگیرم (گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون)
پ.ن: کاملا اتفاقی این شعر و تنظیم جدید از سرود تاریخی آفتابکاران رو شنیدم. نمی دونم چه کسانی آن را تنظیم کرده اند اما به نظرم از نسخه اصلیش هم بسیار زیباتر و تاثیرگذارتر است. اگر می خواهید تمام بغض های بر گلو مانده تان را یکجا سرازیر کنید، از دستش ندهید...
یک عدد کارت شارژ ایرانسل به مبلغ ۲ هزار تومان، تنها جایزه ای بود که در تمام طول زندگی خود در یک قرعه کشی برنده شدم و قبل از هرگونه استفاده ای، گمش کردم.
اشهد ان لا اله الا او
اشهد ان شبهای پر از او
اشهد ان این مرگهای بیپروا
اشهد ان یک بوسه از لب او
پ.ن: دلم برای همه تنگ شده بود. نمیدونم چجوری میتونم ازتون تشکر کنم. امیدوارم طی روزهای آینده بتونم توضیحات بیشتری درباره اتفاقات این چند وقت بیان کنم. برای آزادی تمام زندانیان وقایع اخیر دعا کنیم.
موفق و پیروز باشید.![]()